Sunday, July 31, 2011

poor house

من نمیدانم چرا هر شب برایش میل میزنم
فکر میکنم اگر خوب شود و اینها را بخواند چقدر بخندیم،
فکر میکنم به اینکه تازه ویندوز۷ ریخته بود و قرار بود برنامه هایش را آخر هفته مرتب کنیم
فکر میکنم به اینکه امروز تولد مامان چطور به سکوت گذشت، بدون گلدون گل
انگار که همه منتظر معجزه ای بودند
که نشد
فکر میکنم به یخچال ۴ ساله ی ما که هفته ی پیش خراب شده بود و او میگفت یخچال ۵۰ ساله اش چقدر خوب مانده
به اینکه آخر هفته عضو جدید خانواده ی کوچک ۱۱ نفره مان قرار بود معرفی شود
فکر میکنم به لیست خریدی که امروز روی یخچالش دیدم،
دوغ و نوشابه و دلستر و آب انبه و آب پرتقال،
که هیچ کدام را خودش نمیخورد،
فکر میکنم به ایمیل هایی که دیگر نمی آیند 
فکر میکنم به ماجراجوترین، شجاع ترین، با ایمان ترین، اپن مایند ترین، باگذشت ترین آدمی که میشناسم
فکر میکنم به خانه ی خالی اش
و نمیدانم آدم ها که میروند هنوز هم ایمیل هایشان را چک میکنند یا نه.

Thursday, July 28, 2011

آن شب که از مرگ مینوشتم فکر نمیکردم در کمتر از ۱۲ ساعت پیدایش شود، به بچه بازی من لبخند بزند، از کنار من رد شود و خطا بزند.
میترسم دیگر حتی فکر کنم.
دیر است اگر بگویم تمام حرف هایم را پس میگیرم؟
این یک بار را رد شو لطفا.

برای خاله ام دعا کنید.

Tuesday, July 26, 2011

9

مرگ
حرف ندارد.

8

بازنده
آن است که دیر بمیرد.
هر که مرد
برد.

7

مرگ
فرق دارد.
اگر بخواهد ببردت
لااقل میتوانی مطمئن باشی که جایت نمیگذارد.

6

مردن آدرس نمیخواهد
هر کسی دیگر نیست
همه جا
مرده است.

5

مرگ هیچ هم که نداشته باشد
فقط کافیست کمی بی حست کند،
گنگ،
تا که همه چیز داشته باشد. 

4

تک تک روزهایی که مرگ نمی آید
تک تک، روزهایی هستند که کمی میمیریم. 

3

آدم ها را که میکشیم حالی‎مان نمیشود
سال ها بعد از اینکه کشتیم،
وقتی تازه به زمین افتادند
حتی برایشان شاید گریه هم بکنیم.

2

اگر مرگ راحت ترین راه حل است
چه چیز راهت را تعیین خواهد کرد
جز حس بسیار ابتدایی کمی کمتر درد کشیدن
؟

1

آن روز که مرگ در خانه اش را زد
.
.
.
مدت ها بود که کسی در خانه اش را نزده بود.

Sunday, July 24, 2011

win-win

فقط کسی که خانه اش را آجر به آجر ساخته
می‎تواند در چشم به هم زدنی هم خرابش کند.
ما اکثرا آجر به آجر خانه‎مان را خراب می‎کنیم،
هم خودمان کمتر دردمان می‎آید،
هم خانه‎مان .

Friday, July 22, 2011

Déchiré

صبح،
قرار بود عاشق نشود.
شب،
قرار بود عاشق شود.
.
.
.
تمام تراژدی از همین جا شروع شد
که قرارها برقرار نشدند.

Thursday, July 21, 2011

epilogue

۲۵ سال که بپری و زمین بخوری
کم کم باورت میشود
هر بالی برای پرواز نیست
گاهی رنج فقط هست چون تو میخواهی باشد
هر بالی شاید حتی بال نیست

Wednesday, July 20, 2011

crossing minds

سر سایه ها در تابستان شلوغ است.
سایه ها ظهر تابستان فقط سایه نیستند،
سایبان اند.
سایه های بیچاره زمستان هیچ بدرد نمیخورند.
سایه ها شاید زمستان دلشان تنگ شود برای آدم ها.
یادمان نرود در پاییز و زمستان که از روی چاله های آب می‎پریم،
گاهی هم مسیرمان را برای رد شدن در سایه ای
کج کنیم.

Tuesday, July 12, 2011

به وداعی ...

جایی در این دنیایی که وقتی کسی ازت دور می‎شود اینقدر بزرگ به نظرت می‎رسد و دور،
جایی در این دنیا هست که هر روز سال،
هر روز،
صبح و شب و ثانیه های بین صبح و شب،
مه باشد؟
جایی برای خسته ای که از دیدن سیر شده هست؟
یا دنیا کوچکتر از این حرف هاست؟

Monday, July 11, 2011

cuckoo

بدبختی‎ات درست از لحظه ای شروع می‎شود که بفهمی خوشبختی‎ات دست کسی به جز خودت است.

Saturday, July 9, 2011

huanted

دلم نمی‎خواهد حرف بزنم
می‎فهمی؟
حوصله ات را ندارم
بس که دلت می‎خواهد فقط من حرف بزنم
بس که فکر می‎کنی هر حرفی را اگر هست باید گفت
بس که مثل همه می‎مانی

Thursday, July 7, 2011

one of us

I feel like a worn-out dreamcatcher,
tired of dream catching.

Monday, July 4, 2011

summer of 69

این عکس های لعنتی که پرتت می‎کنند وسط خاطره های فراموش شده،
که یادت می‎اندازند آدم ها چطور بودند، روزها چطور می‎گذشتند،
که لبخند آدم های مرده را نشانت می‎دهند،
این عکس های لعنتی اصلا می‎فهمند چه کار می‎کنند؟

Sunday, July 3, 2011

October, do I care?

اگر جرئتش را داشتم،
اگر قدرتش را داشتم،
اگر پاییز بود،
اگر به آخر رسیده بودم،
تمام کسانی که در این زندگی شناخته ام،
تمام کسانی که جایی، وقتی نگاهم کردند،
نگاهشان کردم را
یک جا جمع می‎کردم،
تمامشان را نگاه می‎کردم،
تمامشان را یک جا نگاه می‎کردم
و
خودم را می‎دیدم،
و بعد
روی تنه ی یک درخت می‎نوشتم
"می ارزید"
یا
"نمی ارزید"
و
بعد
می‎رفتم،
اگر جرئتش را داشتم.

Friday, July 1, 2011

Intro

اگر می‎دانستی چه لذتی دارد فیلمی، کتابی، آهنگی، آدمی فقط مال خودت باشد...