Sunday, May 27, 2012

its a quarter after one and said I wouldn't call

بگذار برایت روشن بگویم دقیقا چطور اتفاق می‎افتد:
آدم‎ها می‎روند و این رفتن اولش سخت است. بعد کم‎کم عادت می‎کنی. یاد می‎گیری چطور دور باشی. کم‎کم یادت می‎رود بهترین دوستانت از این دورتر نمی‎توانند باشند. زندگی است دیگر. شاید کم‎کم دیگر حتی برای گذراندن روزها تلاش هم نکنی. خودشان می‎گذرند. همه چیز خوب است و همه چیز می‎گذرد و همه به زندگی ادامه می‎دهند.
بعد دوباره روزها می‎گذرند و زندگی خوب است و هوا عالی.
بعد شاید کمی بیشتر روزها بگذرند.
بعد لحظه‎هایی پیش می‎آید
گاهی
که تمام غصه‎ی اولین بار رفتن یک آدم روی سرت خراب می‎شود
یک‎جا
بی‎دلیل
بعد دلت برای آن عادت کردن مسخره تنگ می‎شود بس که این درد دارد
بعد شب را صبح می‎کنی، چون برعکس شب‎های دیگر این شب خودش صبح نمی‎شود
بعد هیچی دیگر، زندگی دوباره می‎گذرد و همه همان دوری که بودند می‎مانند و هیچ اتفاق خاصی در دنیا نمی‎افتد
دنیا چکار دارد به من
دنیا چکار دارد به دوری آدم‎ها
دنیا را همین فاصله‎ها دنیا کرده.

این‎طور اتفاق می‎افتد که در دنیا هیچ اتفاق خاصی نمی‎افتد.

Thursday, May 24, 2012

así que nada

pase lo que pase.

Tuesday, May 22, 2012

ادب مرد ...

گرم است و
باران می‎زند و
خرداد است.

Monday, May 21, 2012

I already have a plan

When I awoke today, suddenly nothing happened
But in my dreams, I slew the dragon
And down this beaten path, up this cobbled lane
I'm walking in my old footsteps, once again
And you say, just be here now
Forget about the past, your mask is wearing thin
Just let me throw one more dice
I know that I can win
I'm waiting for my real life to begin


- Waiting for my real life to begin, Colin Hay

Thursday, May 17, 2012

saborear

اسپانیایی‎ها بدتر از ما برای دل‎تنگ شدن کلمه ندارند
دل‎شان که تنگ می‎شود اصطلاحی دارند که ترجمه‎ی لغت به لغتش می‎شود چیزی در مایه‎های اینکه "کمتر -دورتر- پرتت می‎کنم"*
حالا این حال این روزهاست،
حال این روزها که دیگر دل‎تنگی نیست،
این "کمتر" است و
این "کمتر دورتر" و
این "پرت کردن".


*echar de menos

The fabulous life of CS grad student or how much I miss S & A

گاهی هم زندگی می‎شود اینکه به آدم‎هایی که دوستشان داری نمی‎رسی
به دوستانی که در راهند نمی‎رسی
به کارهایی که دوستشان داری نمی‎رسی
به قرار شام نمی‎رسی
به کتاب‎ها و فیلم‎هایی که دوستشان داری نمی‎رسی
تا به ددلاین برسی

Friday, May 11, 2012

217 days

It was a terrible battle. The most dreadful of all Bilbo's experiences, and the one which at the time he hated most -which is to say it was the one he was most proud of, and most fond of recalling long afterwards, although he was quite unimportant in it.

- The Hobbit

Sunday, May 6, 2012

Globes and maps, they charter your way back home

سقف برای همه پناه است،
خانه است،
امن است،
دیوار که باشی
سقف برایت می‎شود بار.