Monday, March 28, 2011

when your mind's made up

اگر بخواهم برایت خوب توضیح بدهم می‌توانم مثال فیلم و کتاب را بزنم، که هر چه بهتر باشند بیشتر درگیرشان می‌شوی، برایشان می‌خندی و گریه می‌کنی و دعا می‌کنی و فکر می‌کنی. تمام که می‌شوند باز برمی گردد به اینکه چقدر خوب بودند شاید یک روز، یک ماه، یک سال به‌شان فکر کنی. هزار اتفاق دیگر این وسط ممکن است بیفتد، و خب تو حواست به همهٔ این‌ها هست. 
حالا فکر کن که زندگی‌ات را اینطور ببینی. حرف از دپ بودن و نا‌امیدی و بی‌انگیزگی نیست، که برعکس حتی، حرف از نوعی قدرت و خوشحالی از آن است. که تو که درگیر یک کتاب یا فیلم می‌شوی هر چقدر هم احساساتت را به چالش بکشد و اشکت را در آورد و درگیر دنیایش کند، باز تو فقط "نظاره‌گری". شاید این اصطلاح درستی نباشد، هر چه باشد تو در زندگی‌ات چیزی بیشتر از یک نظاره‌گری، ولی می‌فهمی که چه می‌گویم، 
انگار که بیرون باشی، 
انگار که هر چقدرم درگیر باشی باز می‌توانی با یک تصمیم، با بستن کتاب، با عوض کردن فیلم همه چیز را عوض کنی. 
انگار که زندگی‌ات را زندگی نمی‌کنی، می‌بینی. 
مثل وقتیست که لیوان چای‌ات را دستت بگیری و قدم بزنی و به همه چیز فکر کنی، 
تویی که از چای متنفری. 
اینجور قدرتی.

Tuesday, March 22, 2011

این نیز بگذرد.

Thursday, March 17, 2011

can't sell your soul for peace of mind

برای بهار باید نوشت، حتی اگر ۸۹ سال تو نبوده باشد.
حتی اگر ۸۹ از آن سال هایی بوده باشد که چیزها را
- آدم ها، خاطره ها، روزها را -
برای خودش نگه می دارد.
حتی اگر زمستان اش زمستان نبوده باشد. 
حتی اگر آدم هایش رفته اند و رفتند و می روند و رفته باشند. 
برای بهار باید نوشت،
که همیشه می آید. 

Saturday, March 12, 2011

hardcore

اصلی هست که می‌گوید دیدنی‌هایت قشنگ که باشند عکاس می‌شوی، 
زشت که باشند، نویسنده. 

پ. ن. در توجیه عکس‌هایی که گرفته نمی‌شوند و نوشته‌هایی که نوشته می‌شوند.

Monday, March 7, 2011

Originality, or simply knowing

خلاصه‌اش را می‌توان این طور گفت که اتفاق‌های خوب می‌افتند. هر چقدر هم که دور شوی از چیزهایی که می‌خواستی، آدم‌های اتفاقی بی‌آنکه بدانی سر راهت قرار می‌گیرند. درست وقتی که غرق فیلم‌ها و سریال‌های خوب و بد هالیوودی شدی کسی پیدا می‌شود که هر هفته چند فیلم با نام و بی نام خوب اروپایی برایت بیاورد بدون اینکه بفهمی چرا این کار را می‌کند یا تو باید در مقابلش چه کار کنی. 
 "تو هر کدام را که دیدی حرف می‌زنیم." 
و تو نمی‌توانی انکار کنی که چیزی کم بود. فیلم خوب کم نبود، دید خوب کم بود. 
اتفاق‌های خوب گاهی مثل کسی می‌مانند که تو نمی‌توانی بفهمی از کجا پیدایشان شد، ولی می‌دانی برای این سر راهت قرار گرفتند که یک خم به خم‌های جاده‌ات اضافه کنند. این طور اتفاق‌ها همیشه وقتی می‌افتند که مدت هاست جاده‌ات صاف بوده و تو فقط می‌رفتی بدون اینکه توجهی به چطور رفتنت داشته باشی. خوابت برده بود بدون اینکه بدانی. 
اتفاق های خوب می‌افتند. بعضی هایشان را حتی می‌توانی به اسم کوچک صدا بزنی.

Friday, March 4, 2011

words never said before

آنقدر برای فردایش برنامه نداشت که از ترس خالی ماندن فردایش
- از ترس لحظه ای بی کار شدن و فکر کردن -
کارهای امروزش را برای فردایش می گذاشت.

shallow grave

شب هایی مثل امشب که برف می آید،
بی باد،
بی هیاهو،
بی صدا،
فکر می کنم کدامین خدا کی کجا ناراحت بود،
کدامین کارما برگشته بود، 
کدام رهگذر، آشنا، دوست آه کشیده بود،
کدامین سکه به جای خط شیر آمده بود،  
که حالا دیگر ما با هم نیستیم.

Soundtrack: Snow Is Falling - Chris De Burg

Wednesday, March 2, 2011

forbidden

دنیای پر از جادو و ماجرا و ممکن بودن همه چیز و شمشیر و اسب می خواهم.
پیروزی خوبی بر بدی با آهنگ عالی می خواهم.
اژدها می خواهم. 
خستم. 
صفحه ی آخر کتاب می خواهم.