اگر بخواهم برایت خوب توضیح بدهم میتوانم مثال فیلم و کتاب را بزنم، که هر چه بهتر باشند بیشتر درگیرشان میشوی، برایشان میخندی و گریه میکنی و دعا میکنی و فکر میکنی. تمام که میشوند باز برمی گردد به اینکه چقدر خوب بودند شاید یک روز، یک ماه، یک سال بهشان فکر کنی. هزار اتفاق دیگر این وسط ممکن است بیفتد، و خب تو حواست به همهٔ اینها هست.
حالا فکر کن که زندگیات را اینطور ببینی. حرف از دپ بودن و ناامیدی و بیانگیزگی نیست، که برعکس حتی، حرف از نوعی قدرت و خوشحالی از آن است. که تو که درگیر یک کتاب یا فیلم میشوی هر چقدر هم احساساتت را به چالش بکشد و اشکت را در آورد و درگیر دنیایش کند، باز تو فقط "نظارهگری". شاید این اصطلاح درستی نباشد، هر چه باشد تو در زندگیات چیزی بیشتر از یک نظارهگری، ولی میفهمی که چه میگویم،
انگار که بیرون باشی،
انگار که هر چقدرم درگیر باشی باز میتوانی با یک تصمیم، با بستن کتاب، با عوض کردن فیلم همه چیز را عوض کنی.
انگار که زندگیات را زندگی نمیکنی، میبینی.
مثل وقتیست که لیوان چایات را دستت بگیری و قدم بزنی و به همه چیز فکر کنی،
تویی که از چای متنفری.
اینجور قدرتی.