Monday, October 13, 2014

زندگی شاید همین باشد ...

Tuesday, September 23, 2014

زندگی آدم ها را بد می کند. بد به ساده ترین شکل کلمه. از یک جایی که رد شوی دیگر ارزش دوستی با آدم های جدید را نداری و ندارند. باید خودت باشی و خودت، و آن چند نفری که برای خودت جمع کردی، و با خاطرات وقتی که خوب بودید این دوران بد را سر کنید. دوستی ساختن زمان دارد. از یک جایی رد نشوید که دوست قدیمی دور و برتان نباشد. تازه می فهمید زندگی چطور شما را بد کرده است.

Thursday, March 13, 2014

Another summer day has come and gone away in Paris and Rome ...

Saturday, January 25, 2014

All summer we just hurried

چرایی نوشتن را باید از نویسنده پرسید 
کسی که مینویسد شاید حتی داستانی برای نوشتن نداشته باشد 
مثل هنوز گهگاهی ایمیل زدن به خاله ای که چند سال است مرده است 
ایمیل نمیزنی که برایش از جلسه ی دفاع تعریف کنی یا از عروسی بگویی 
خیلی مسخره از اینترنت آنجا میپرسی 
از حال مادربزرگی که پانزده سال است مرده و پدربزرگی که تو هرگز ندیدی 
درد است که نوشتن می آورد نه داستان 
و تو 
تویی که همیشه از مدرسه تا دانشگاه تا دوست های خیلی رندم دور و برت پر بوده از نبوغ و استعداد و هنر 
مشکل پرفکشنیسم نداری چون هیچ وقت نبودی
و شکست برای کسی که برای بهترین بودن تلاش نمی کند یعنی چه؟
داستان هم اگر نیست درد هست  
چرایی ننوشتن را باید از نویسنده پرسید 

Saturday, January 4, 2014

یک روزی راه میافتم به جمع کردن تاریخ تولد آدم هایی که دوستند و به یادشان هستم. 
خوب دوستی هستم!