زندگی شاید همین باشد ...
Rambling muses of a girl who lives in two worlds. And belongs to neither.
Monday, October 13, 2014
Tuesday, September 23, 2014
زندگی آدم ها را بد می کند. بد به ساده ترین شکل کلمه. از یک جایی که رد شوی دیگر ارزش دوستی با آدم های جدید را نداری و ندارند. باید خودت باشی و خودت، و آن چند نفری که برای خودت جمع کردی، و با خاطرات وقتی که خوب بودید این دوران بد را سر کنید. دوستی ساختن زمان دارد. از یک جایی رد نشوید که دوست قدیمی دور و برتان نباشد. تازه می فهمید زندگی چطور شما را بد کرده است.
Saturday, January 25, 2014
All summer we just hurried
چرایی نوشتن را باید از نویسنده پرسید
کسی که مینویسد شاید حتی داستانی برای نوشتن نداشته باشد
مثل هنوز گهگاهی ایمیل زدن به خاله ای که چند سال است مرده است
ایمیل نمیزنی که برایش از جلسه ی دفاع تعریف کنی یا از عروسی بگویی
خیلی مسخره از اینترنت آنجا میپرسی
از حال مادربزرگی که پانزده سال است مرده و پدربزرگی که تو هرگز ندیدی
درد است که نوشتن می آورد نه داستان
و تو
تویی که همیشه از مدرسه تا دانشگاه تا دوست های خیلی رندم دور و برت پر بوده از نبوغ و استعداد و هنر
مشکل پرفکشنیسم نداری چون هیچ وقت نبودی
و شکست برای کسی که برای بهترین بودن تلاش نمی کند یعنی چه؟
داستان هم اگر نیست درد هست
چرایی ننوشتن را باید از نویسنده پرسید
Subscribe to:
Posts (Atom)