Sunday, October 30, 2011

split seconds

چطور بی‎کلمه بگویم
"صدای باران نیمه‎شب پاییز"
؟
چطور خرابش نکنم با کلمات
این صدا را؟

The Shepherd

باران چند روزی است که تمام نمی‎شود.
این شهر مدت‎ها بود که به چیزی این‎طور تمام‎نشدنی نیاز داشت.
باران می‎بارد.
باران ولی شهر را فقط خیس می‎کند.
من می‎دانم،
این باران،
برای چیز دیگری این‎طور چند روزی است که تمام نمی‎شود.


Tuesday, October 25, 2011

good enough.

آدم ها بیایند و بروند
گودر تعطیل بشود یا نشود
عاشق عاشق بماند یا نماند
اصلا باشد یا نباشد
زمین بچرخد یا نچرخد
دیر به قرار برسی یا زود
یادت باشد یا از یادت رفته باشد
چای صبح به راه باشد یا نباشد
چه فرقی دارد؟
نه اینکه آخر همه چیز که یک‎ جور است،
ولی وقتی مرگ ببینی
می‎بینی که آخر همه چیز که یک جور است.
...
دل خوشم به سرمای این روزها
شارژ پر آیپادی باهوش
باک نصفه‎ی ماشین
و دوست‎هایی که دورند،
ولی دوستند.

یک ۲۶ ساله دیگر چه می‎خواهد؟

Monday, October 10, 2011

pushed and pulled

سوار شدیم.
راه نیفتاد.
سال‎هاست منتظریم ببینیم راه می‎افتد یا نه،
ولی می‎ترسیم هم پیاده شویم،
هر چه باشد سال‎ها منتظر بوده‎ایم.
دوستی پرسیده بود مرد بی‎آینده چطور است،
این‎طور مسافرانیم که هرگز به مقصد نمی‎رسند.

have a nice day

این چیزی که بود
شاید خستگی بعد از غصه بود
دوری دوست بود
تابستان بود
هر چه بود
عاشقی نبود.

Friday, October 7, 2011

the place we came from

شب است
هوا صاف
آسمان پاک
ماه کامل
شهر پر ستاره
پاییز به راه
.
.
.
چرا ولی من اینقدر تاریکم که با هر جمله منتظرم این تصویر را چیزی خراب کند؟

the wedding

سازساز کارش ساختن ساز بود.
سازساز ولی ساز زدن بلد نبود.
اگر همه ی ساززن ها ساز که می‎دیدند موسیقی بود که می‎شنیدند،
سازساز با دیدن ساز هیچ نمی‎شنید.
سازساز
اما،
ساز شکسته ای که می‎دید
صدایش را می‎شنید.
برای سازساز
ساز شکسته
آهنگ داشت
قصه داشت.

Monday, October 3, 2011

against the wind

گاهی هم می‎شود که یادت نمی‎آید
و به خودت می‎گویی همان بهتر که یادت نمی‎آید.

Sunday, October 2, 2011

zilch

عاشقی
عجب ترسناک است.

statue of us

سخت،
زندگی نیست،
ماییم.