باران چند روزی است که تمام نمیشود. این شهر مدتها بود که به چیزی اینطور تمامنشدنی نیاز داشت. باران میبارد. باران ولی شهر را فقط خیس میکند. من میدانم، این باران، برای چیز دیگری اینطور چند روزی است که تمام نمیشود.
آدم ها بیایند و بروند گودر تعطیل بشود یا نشود عاشق عاشق بماند یا نماند اصلا باشد یا نباشد زمین بچرخد یا نچرخد دیر به قرار برسی یا زود یادت باشد یا از یادت رفته باشد چای صبح به راه باشد یا نباشد چه فرقی دارد؟ نه اینکه آخر همه چیز که یک جور است، ولی وقتی مرگ ببینی میبینی که آخر همه چیز که یک جور است. ... دل خوشم به سرمای این روزها شارژ پر آیپادی باهوش باک نصفهی ماشین و دوستهایی که دورند، ولی دوستند.
سوار شدیم. راه نیفتاد. سالهاست منتظریم ببینیم راه میافتد یا نه، ولی میترسیم هم پیاده شویم، هر چه باشد سالها منتظر بودهایم. دوستی پرسیده بود مرد بیآینده چطور است، اینطور مسافرانیم که هرگز به مقصد نمیرسند.
سازساز کارش ساختن ساز بود. سازساز ولی ساز زدن بلد نبود. اگر همه ی ساززن ها ساز که میدیدند موسیقی بود که میشنیدند، سازساز با دیدن ساز هیچ نمیشنید. سازساز اما، ساز شکسته ای که میدید صدایش را میشنید. برای سازساز ساز شکسته آهنگ داشت قصه داشت.