Saturday, April 30, 2011

change of heart

به جایی رسیده ایم - رسیده ام - که دیگر دیگران باید تلاش کنند تا من بمانم.
خسته ام از سعی در دوست داشتن همه.
خسته ام از ترسیدن از دست دادن آدم های مزخرف.
خسته ام از مزخرف شدن آدم های در دست.
خسته ام از دوست داشتن،
بگذار کمی متنفر باشم.

Tuesday, April 26, 2011

I need a raincoat

بعضی هواها شرمنده ات می‎کنند اگر چیزی ننویسی.
هر جا هستی پنجره ات را باز کن.
بعضی هواها دیوانه ات می‎کنند.
هوای
الان
تهران.

۶:۱۶ عصر ۶ اردیبهشت

Monday, April 25, 2011

good old-fashioned lover

آنهایی که مرا می‌شناسند می‌دانند که در فارسی تایپ کردن چقدر خنده دارم. می‌گفتند وقتی پروژه کارشناسی‌ات را بنویسی تایپ فارسی‌ات راه می‌افتد. ۸۰ صفحه نوشتم و نیفتاد. سرعت فکر کردن و تایپ کردنم آنقدر از هم فاصله دارند که عملا هیچ چیزی نوشته نمی‌شود. فارسی نوشتنم در این بلاگ هم تقریبا با کشف یک سری ابزار transliteration شروع شد، بهترینش این "پ" جیمیل. مدت هاست که دیگر مستقیم فارسی تایپ نمی‌کنم ولی مثل اینکه مدت هاست سیگار نکشیده‌ام یا مدت هاست شیر نارگیل نخورده‌ام همیشه آدمی هست که قوانینت را به خاطرش عوض کنی.
همهٔ این‌ها را گفتم تا وقتی می‌بینی خودم را می‌کشم تا یک جمله فارسی برایش بنویسم، با یک دست روی backspace و آزمون و خطا برای پیدا کردن حرف‌ها و بدون هرگونه حافظهٔ کوتاه مدت، وقتی می‌بینی ۲ دقیقه طول می‌کشد تا ۴ کلمه تایپ کنم، وقتی می‌بینی گاهی که کیبورد حروف فارسی را هم دارد من باز نگاهش نمی‌کنم،
بدان که حرف زدن با بعضی آدم‌ها زمان می‌خواهد،
بعضی آدم‌ها ارزشش را دارند که برایشان اینطور وقت بگذاری،
بعضی آدم‌ها خودشان شاید ندانند هم.

Saturday, April 23, 2011

picture me

دوستی هم اگر بود رفت.
خیابانی هم اگر بود بن بست شد.
پاتوقی هم اگر بود خراب شد.
عاشقی هم اگر بود خسته شد.
دوست رفته، خیابان بن بست، پاتوق خرابه، عاشق خسته دیده ای؟
حالی هم اگر بود،
نیست.

walking away

امروز صبح که خیابان ولی عصر را بالا می‌رفتیم،
درست در ساعتی که همه یا خوابند، یا برای رسیدن به محل کارشان دیرشان شده و عجله دارند،
ساعتی که هیچ کس را نمی‌بینی که آرام قدم بزند،
ساعتی که اگر نبود که من را با این جماعت، با این ساعت خیابان ولی عصر آشنا کند می‌داند که من هم خواب بودم
و قید یکی از بهترین کارهایی که شروع کرده بودم را می‌زدم،
فکر کردم که من هیچوقت برای کسی این آدم نبوده‌ام.
که بدانم چه می‌خواهد وقتی خودش هم نمی‌داند.
فکر کردم که چند نفر از این آدم‌هایی که الان دیرشان شده و اینطور با عجله راه می‌روند،
الان کجا بودند اگر جایی،
وقتی،
همچین کسی داشتند.

te busque

جملاتم درست و حسابی نمی آیند. اگر ۱۱۲ درفتم را نشانتان بدهم خواهید خندید از معدود جمله هایی  که آمده اند.
خودم هم خنده ام می‎گیرد. خنده ام می‎گیرد از ناتوانی زبانم, و فکرهایی که رفته رفته رفت می‎شوند.
می‎روند.
خنده ام هم نمی‎دانم برای چه می‎گیرد حتی.

Friday, April 15, 2011

Friday

احمق بودن،
سنگدل بودن،
بدجنس بودن،
بد بودن،
خیلی راحت تر از آن است که فکر کنیم ما دچارش نمیشویم.

Wednesday, April 13, 2011

weeding out the garden

امروز از آن بادهایی می‌آمد که با خودش فکر می‌آورد.
اگر می‌توانستی از گرد و خاک بگذری و سرت را بالا بگیری و چشمانت را باز نگه داری کلمات را می‌دیدی،
فکر‌ها را،
که شاید اگر این باد امروز نمی‌آمد در ذهن‌ها می‌پوسیدند.
باد امروز فکر از سر می‌پراند،
و
فکر در سر می‌پروراند.
باد امروز عاشق می‌کرد.
اگر الان می‌بینی که خسته یک جا نشسته،
باد امروز
کار خودش را کرد.

Friday, April 8, 2011

sip

I always thought all the words that were once "Ctrl-X"ed but never "Ctrl-V"ed are doomed to live forever in a purgatory. I'm careful with whom I cut.