همه ی ما آدم های نیمه کاره گذاشتنیم خسته ایم خیلی که هنر کنیم هر کتابی را که شروع می کنیم تا ته بخوانیم اگر کتابی نداریم که تمام نکرده باشیم آدم هایش را داریم آدم هایی که نایستادیم تا تهشان را بفهمیم این آدم ها روی وجدانم سنگینی می کنند حتی بیشتر از صد سال تنهایی و بالتازار و بلیموندا
باران امسال دو روز تاخیر دارد قرار بود زودتر از اینها سرد شود دو روز زودتر از اینها نمیشود. نمیدانی باید به ابر غر بزنی یا باد یا حسابت را با برگ های زرد روی زمین لگد صاف کنی. البته اگر کمی روراست باشی شاید اعتراف کنی که "هی، دست ما نیست" ولی نیستی و هر روز ناراحتی از تمام "چیز هایی که دست ما نیست" پس روی برگ ها راه میروی تا له کنی شان. برگ ها خش خش میکنند انگار زیر هر قدم تو تازه نفس می کشند.
یک روز بیدار می شوی و می بینی تمام آدم های دیروز هر روز تمام سعی خودشان را می کنند. نه اینکه تا امروز ندیده بودیشان نه اینکه تا امروز مشکلاتشان را نمی دانستی نه اینکه تا امروز دوستشان نداشتی یا داشتی یا هر چی. فقط یک روز می بینی که تا دیروز نمیدیدی
واقعا
چقدر همه تمام تلاششان را می کنند.
تلاششان کافی نیست تلاششان حتی برای خودشان هم کافی نیست ولی باید قبول کنی مشکل هم از آنها نیست.
این روزها دلم هوای زنگ های تفریح ۱۳ سال پیش را کرده با نسیم تا او بخواند و من بنویسم و تازه امروز کنجکاو شوم و بفهمم که آن نوار و دفتر دستنویس بعدها کتابی شده بود که دیگر پیدا نمیشود کتابی که هنوز حفظم بس که هر دو خواندیم و خواندیم و خواندیم و من تا امروز منتظرم تا کسی بگوید "خانم ها آقایان آن کس که اعتماد میکند خیانت میبیند" و من بگویم "و آن کس که اعتماد نمیکند خود خیانت کار است."
همه چیز از همان جا شروع شد. در حوالی زندان عادت ها، با نسیم، طبیب بی اعتنا، شتر سبز و یک سایه.
کاکتوس بیچاره فکر میکنند وقتی قرار است ماهی یک بار به تو آب بدهند یعنی ماهی یک بار به تو سر بزنند. تو اگر امروز بمیری تا یک ماه کسی نمیفهمد. مردن تو از آن ستاره هایی که خبر مردنشان دیرتر میرسد هم مسخره تر است. فقط نمیفهمم تو که چنان عادت کرده بودی که برگ هایت تیغ شدند، تو چرا به سر نزدن عادت نکردی؟ تو که ماه به ماه آب نمیخواستی، تو چرا از سر نزدن مردی؟
اونی که همیشه از جاده اصلی و دنبال تابلوها میره اونی که سر دو راهی ها همیشه از راه شلوغ تر میره اونی که وسط راه دور میزنه اونی که فورک میشه اونی که تند میره اونی که آروم میره اونی که میونبر میزنه اونی که میزنه تو جاده خاکی
وقتی همه چیز را باخته ای
هر روز صبح که بیدار میشوی
یک بازنده ای
که سعی میکند
روزش را زودتر شب کند
و باز میبازد.
وقتی یک بار باختی
دیگر باختی
هیچ چیز هم نمیتواند درستش کند
حتی روزهای کوتاه تر پاییز.