Friday, October 29, 2010

right right right right left

for all of the plans we've made
there isn't a flag I'd wave
don't care if we bend
I'd sink us to swim
we're marchin' on

Marchin' On - One Republic

Tuesday, October 26, 2010

wondered if I might end up the same

همه ی ما آدم های نیمه کاره گذاشتنیم
خسته ایم
خیلی که هنر کنیم هر کتابی را که شروع می کنیم تا ته بخوانیم
اگر کتابی نداریم که تمام نکرده باشیم
آدم هایش را داریم
آدم هایی که نایستادیم تا تهشان را بفهمیم 
این آدم ها روی وجدانم سنگینی می کنند
حتی بیشتر از صد سال تنهایی و بالتازار و بلیموندا

took a long time to get back here

خوب یعنی
۲ روز بعد باشد
تو گوش هایت سوراخ نباشد
رعد و برق بزند
تمرین های الگوریتم ات حل نشوند
قهوه ات سرد شود
و تو
عاشق گوشواره هایت باشی 

Sunday, October 24, 2010

من در بیست و پنج سالگی بیست و پنج ساله بودم.

Friday, October 22, 2010

today was gonna be the day

باران امسال دو روز تاخیر دارد
قرار بود زودتر از اینها سرد شود
دو روز زودتر از اینها
نمیشود.
نمیدانی باید به ابر غر بزنی یا باد
یا حسابت را با برگ های زرد روی زمین لگد صاف کنی.
البته اگر کمی روراست باشی شاید اعتراف کنی که
"هی، دست ما نیست"
ولی نیستی
و هر روز ناراحتی از تمام "چیز هایی که دست ما نیست"
پس روی برگ ها راه میروی
تا له کنی شان.
برگ ها خش خش میکنند
انگار زیر هر قدم تو
تازه نفس می کشند. 


I'm the hero of the story don't need to be saved

یک روز بیدار می شوی
و می بینی تمام آدم های دیروز
هر روز
تمام سعی خودشان را می کنند.
نه اینکه تا امروز ندیده بودیشان
نه اینکه تا امروز مشکلاتشان را نمی دانستی
نه اینکه تا امروز دوستشان نداشتی یا داشتی یا هر چی.
فقط یک روز می بینی
که تا دیروز نمیدیدی
واقعا
چقدر همه تمام تلاششان را می کنند.
تلاششان کافی نیست
تلاششان حتی برای خودشان هم کافی نیست
ولی باید قبول کنی
مشکل هم از آنها نیست.


 

Tuesday, October 19, 2010

extreme

در اوج خوشحالی چنان دپ شدن
و در اوج غصه چنان شاد شدن
فقط و فقط چون می فهمی
به آخر رسیدی
عالی

Sunday, October 17, 2010

آخر دنیا

این روزها دلم هوای زنگ های تفریح ۱۳ سال پیش را کرده
با نسیم
تا او بخواند و من بنویسم
و تازه امروز کنجکاو شوم و بفهمم که آن نوار و دفتر دستنویس بعدها کتابی شده بود
که دیگر پیدا نمیشود
کتابی که هنوز حفظم
بس که هر دو خواندیم و خواندیم و خواندیم
و من تا امروز منتظرم تا کسی بگوید
"خانم ها آقایان آن کس که اعتماد میکند خیانت میبیند"
و من بگویم
"و آن کس که اعتماد نمیکند خود خیانت کار است."

همه چیز از همان جا شروع شد.
در حوالی زندان عادت ها، با نسیم، طبیب بی اعتنا، شتر سبز و یک سایه.
من از آنجا شروع شدم.

it does help one to focus

وقتی می خواهم سرد ترین داستانم را برایت بخوانم زیر پتو نرو
فرق می کند
سردت بشود
یا گرم باشی
وقتی گوش می دهی

Friday, October 15, 2010

سه شنبه

امروز تهران باد می آمد 
باید تهرانی بوده باشی تا بفهمی باد تهران یعنی چه
یعنی آسمان
یعنی کوه 
یعنی ابر
باد تهران
یعنی آدم ها گاهی ندرتا نیم نگاهی به آسمان بیاندازند 
یعنی گاهی ببینند "میتوانست باشد" را 
یعنی سرها گاهی
فقط گاهی 
بالاست

Thursday, October 14, 2010

just a stranger on the bus

The pleasure of listening to loud music at midnight
with headphones on
everyone else sleeping
and it's only you
at midnight
music blasting through your ears
not as a background
but as a it
feeling the music
loud.

The pleasures only you get.

Wednesday, October 13, 2010

Sunday, October 10, 2010

Saturday, October 9, 2010

not even a good nihilist!

این
منم
که تو
راحت
ازش میگذری.

Friday, October 8, 2010

All summer we just hurried

کاکتوس بیچاره
فکر میکنند وقتی قرار است ماهی یک بار به تو آب بدهند
یعنی ماهی یک بار به تو سر بزنند.
تو اگر امروز بمیری
تا یک ماه کسی نمیفهمد.
مردن تو از آن ستاره هایی که خبر مردنشان دیرتر میرسد هم مسخره تر است.
فقط نمیفهمم 
تو که چنان عادت کرده بودی که برگ هایت تیغ شدند،
تو چرا به سر نزدن عادت نکردی؟
تو که ماه به ماه آب نمیخواستی،
تو چرا از سر نزدن مردی؟

Wednesday, October 6, 2010

songless

ماجرای ما مثل ماجرای اون مردیه که کنار دریاچه زندگی میکرد و ۴ تا پرنده تو قفس داشت.
نشنیدی؟
ماجرای ما رو هم کسی نشنیده.

grieve (v.)

اونی که همیشه از جاده اصلی و دنبال تابلوها میره
اونی که سر دو راهی ها همیشه از راه شلوغ تر میره
اونی که وسط راه دور میزنه
اونی که فورک میشه
اونی که تند میره
اونی که آروم میره
اونی که میونبر میزنه
اونی که میزنه تو جاده خاکی

شرف داره به اونی که میزنه کنار 
به من.

حیف جاده.

Monday, October 4, 2010

everything is dust in the wind.

Saturday, October 2, 2010

against all odds, once upon a time

وقتی همه چیز را باخته ای
هر روز صبح که بیدار میشوی
یک بازنده ای
که سعی میکند
روزش را زودتر شب کند
و باز میبازد.
وقتی یک بار باختی
دیگر باختی
هیچ چیز هم نمیتواند درستش کند
حتی روزهای کوتاه تر پاییز.

Friday, October 1, 2010