بنويسم از آدم هايی که می ميرند؟
Rambling muses of a girl who lives in two worlds. And belongs to neither.
Monday, December 29, 2008
حوصله ی نوشتن ندارم
بنويسم از آدم هايی که می ميرند؟
Sunday, December 28, 2008
Friday, December 26, 2008
Poll updated!
P.S. 27 votes? How many readers do I have exactly? /:)
Monday, December 22, 2008
Sunday, December 21, 2008
Saturday, December 20, 2008
Wednesday, December 17, 2008
Friday, December 12, 2008
beatific!
Thursday, December 11, 2008
Sunday, December 7, 2008
I'm a whole new level of not caring!
Friday, December 5, 2008
When fridays suck. And other days are no better.
ASDFGHJKL
ZXCVBNM
.
.
.
.
.
.
Nope! Definitely not enough to tell you how I feel!
Monday, December 1, 2008
Word of Advice
Saturday, November 29, 2008
Friday, November 28, 2008
Angels. for a change.
Are they there, just to watch over us?
Do they understand? Or do they just laugh?
Are they as confused as us?
Do they know more? Is that enough?
Do they judge?
Do they forgive? Or they think it's not important to us!
Are they out there?
What's the point of having the cake, when you can't eat it?
Tuesday, November 25, 2008
Sunday, November 23, 2008
Saturday, November 22, 2008
Wednesday, November 19, 2008
one lifetime at a time
دستت را خواهم گرفت،
تو را روی صندلی کهنه ی گوشه ی اتاق خواهم نشاند
و با هم لذت خواهيم برد از تمام تفاوت ها
Tuesday, November 18, 2008
Sunday, November 16, 2008
all that can be done
And then there not pictures, that should be.
Saturday, November 8, 2008
Saturday, November 1, 2008
we never learn!
بار دوم جلوی انتشارات بودم،
بار سوم روز تولدم بود.
امروز، يه هفته بعد از تولدم وقتی داشتم با موبايل حرف می زدم جلوی انتشارات مچ پام پيچ خورد...
فعلاً که به روی خودم نمی آرم
Thursday, October 30, 2008
Monday, October 27, 2008
Sunday, October 26, 2008
Saturday, October 25, 2008
Friday, October 24, 2008
Toyear's Birthday Wondering-ment
تا جايی که می تونين آب معدنی می خرين؟
يا شيشه ی آب معدنی که دارين رو ذره ذره می ريزين تو باغچه؟
Monday, October 20, 2008
Sunday, October 19, 2008
What you did,
Friday, October 17, 2008
Google: Search in 2001
A world without Heathen Chemistry, youtube, 9/11, persianblog, iPod, firefox, American Idol, torrent and me!
Wednesday, October 15, 2008
Word of advice
Sunday, October 12, 2008
Friday, October 10, 2008
Thursday, October 9, 2008
Saturday, October 4, 2008
Thursday, October 2, 2008
Monday, September 29, 2008
Weather Man
Sunday, September 28, 2008
Saturday, September 27, 2008
Friday, September 26, 2008
وقتی حتی روزمرگی هم یک عادت دلپذیر بود

برای هر روز صبح بیدار شدن با زنگت، که من دو سه کلمه ی نا مفهوم بگویم و تو بخندی.
برای اینکه شب امتحان بخواهیم که درس بخوانیم. فیلم ببینیم، بخوابیم، غذا بخوریم، برویم بگردیم، و حتی یک لحظه هم شک نکنیم.
برای گ.ن.ه. و تمام مسج بازی ها تا صبح
برای بستنی برجی خوردن هایمان و خوابیدن روی چمن
برای راحت بودن همه چیز و همه کار، وقتی که بودی
برای نان داغ کباب داغ خوردن تا آخرین پولی که داشتیم. و بیشتر
برای شعرهای حافظ به روایت تو
می توانم بنویسم، تا صبح
دلم برایت تنگ شده لعنتی
Tuesday, September 23, 2008
Elektrum, a natural alloy
- What are you looking at?
- I'm looking at the stars.
- You can't see them from here.
- But I know they're there. Such is faith.
Monday, September 22, 2008
Thursday, September 18, 2008
Tuesday, September 16, 2008
always grounded but never stop reaching heavenward

I had this tendency to give away leaves, whenever we passed a tree. The thing is it wasn't really important. It's not like they are an important part of that tree's life, or character, or making who he really is.
They are just seasonal.
They are there for a couple of months, and then they fall, leaving the tree who waited the whole winter to bear them alone.
I take them from the trees, sometimes, so that poor stuck-in-one-place-forever tree still keep his hope, thinking that leaf that I took by force was gonna stay with him forever. He needs faith for next round of brand new leaves. And people who only see leaves will need them when winter's over. After all nothing can go wrong in their holy nature rule!
Monday, September 15, 2008
Saturday, September 13, 2008
Thursday, September 11, 2008
Monday, September 8, 2008
سيگارش خاموش شده بود، با دقت آن را لب ميز گذاشت. اگر می توانست از بيرون ريختن توتون آن جلوگيری کند بعد از پايان کار بقيه اش را می کشيد. احتمال زياد داشت شخصی که سر ميز پهلويی نشسته بود خبرچين پليس افکار باشد و تا سه روز ديگر او را به يکی از سرداب های وزارت عشق می انداختند، اما باقيمانده سيگارش نبايد هدر می رفت...
1984 جورج اورول
Saturday, September 6, 2008
Confessions
Wednesday, September 3, 2008
Taste of Freedom
Pressure on the supposedly non-pressured...
Knowing, thinking about it, planning it, living it... and yet knowing...
A constant headache...
The kind of fear you never felt...
The betrayal of dreams...
Like feeling the blood, before tasting it, rushing through...
The blood.
Rushing.
Through.
And then,
nothing.
Monday, September 1, 2008
Saturday, August 30, 2008
Friday, August 29, 2008
The Golden Hall of Nothing
My memory is not as fast as my mind.
I'm in a state of not following my self. Spacing out on myself.
As weired as it sounds, it's good not to remember what I think -I feel- these days.
I have a rather rare suspicion that it's full of regret, missing, envy and hesitation. That, alone is enough.
P.S. sitting in front of the monitor for 1 and a half hour, to write a blog, just to write how you can't write, you can't remember enough to write, is as bad as sitting in your Gmail all day waiting for any mail. Almost.
Thursday, August 28, 2008
"Many leagues", said he, "but not to the ends of the earth.
I was sent to bear tidings not burdens."
"Then I must have a steed on land," I said,
"and a steed surpassingly swift,
for I have never had such need for haste before."
"Then I will bear you to Edoras,
where the Lord of Rohan sits in his halls,"
he said, "for that is not very far off."
Tuesday, August 26, 2008
خیلی از قصه ها دروغند. راست هایشان هم واقعی نیستند
.
.
.
.
چنان زندگی واقعی تو صورتم زد که همش پرید
Monday, August 11, 2008
و سفر کرد شاید که باور کند

نمی دونم که از اين سفر چه انتظاری دارم.
يا اين سفر از من چه انتظاری داره.
می دونم وقتی که برگردم اينجا يه چيزايی عوض شده،
يه کسايی که بد جوری عادت کرده بودم به بودنشون ديگه نيستن
نمی دونم وقتی که برگردم توی دلم هم چيزی عوض شده
يا همونی می مونم که رفت
نمی گم حلالم کنيد. نمی رم که پاک برگردم.
می رم که آروم برگردم
Sunday, August 10, 2008
Only lefties are in their right mind







Happy early left handers day to all my left handed friends living in a right handed world and still remains a lefty!!http://en.wikipedia.org/wiki/Left-handed
http://www.indiana.edu/~primate/left.html
The adventures of me and Dr. JG
From: Ghasem Jaberipour
To: ME!!!!!!
Subject: Date of Defense
It's a long mail-conversation between Mr. JG and a Ehsan Behrangi guy about his thesis, which is also attached btw. They settled for a date and a place at the end.
And I got the date of his defense!!!!!!!!
I'm wearing the absolute and most original WTF face right now!
Saturday, August 9, 2008
Friday, August 8, 2008
Twin threats
نشسته ام و کوکو سبزی سرد می خورم و اخبار چرت می خوانم.
درست مثل خمیازه کشیدن می ماند، نه به خاطر خستگی، که به خاطر خمیازه ی کسی که شاید حتی نمی شناسمش
Ashamed of the cinematography society
Making my my movies on imdb had one good. It made me see how many movies I started but didn't get to see the end for a lot of totally different reasons. Sooooooo many abandoned movies, it's not even funny.
Thursday, August 7, 2008
Wednesday, August 6, 2008
Tuesday, August 5, 2008
Our family curse. And how cool we face it.
13 سال پيش وقتی من 9 سالم بود ما اکباتان زندگی می کرديم. فاز 2، طبقه 7. 13 سال پيش تابستون بود. چند روزی بود که من و داداشم که اون موقع 6 سالش بود از کنار پنجره ی اطاقمون صدای گربه ميشنيديم. نميدونستيم اين صدا از کجا مياد. همسايه ها گربه نداشتند و ما طبقه ی 7م بوديم. خيلی قضيه رو جدی نگرفتيم تا اينکه يه روز که من و محمد داشتيم تو اطاق بازی ميکرديم کار از صدای گربه فراتر رفت و یه تیکه از گچ ديوار کنار پنجره ريخت و دست يه گربه هم به صداش اضافه شد.
از جيغ زدن ما و رفتن پيش مامان و بابا و خنديدن اونا به حرفای ما و بعد ديدن سوراخ ديوار و باور کردن اونا و رفتن پيش يه آقای تأسيستی و خنديدن اون به بابا و مامان و بعد اومدن اون و ديدن سوراخ و باور کردن قضيه ميگذرم.
يه گربه يه جوری وارد راه های لوله کشی کل بلوک شده بود و تا طبقه ی 7م بالا اومده بود و اونجا گير کرده بود
از کندن ديوار و عمليات نجات زير نظرمامان واسه کثيف نشدن اطاق و خوشحالی بيش از حد آقای گربه از آزادی و در رفتن از گونی آقای تأسيستی و رقص آزاديش دور اطاق و جيغ های مامان و زخمی شدن آقای تأسيستی با چنگول های آقای گربه هم ميگذرم.
تابستون 13 سال پيش از ديواريه اطاق در طبقه ی 7م يه گربه بيرون اومد.
تابستون 13 سال بعد، امشب، مکالمه ی کل خانواده در يک لحظه با صدای ميو ميويی قطع شد. و بعد اين طور ادامه يافت:
مامان: ديشبم اين صدا ميومد
*سکوت*
*همه به دریچه کولر نگاه می کنند*
*صدای ميو ميو*
*سکوت*
بابا: فردا يکی رو ميارم بياد اين گربه رو از کانال کولر در بياره!
*همه سر کارشان برمی گردند انگار که اتفاقی نيفتاده*
الان که تو اطاقم نشستم و اينو مينويسم به تنها چيزی که ميتونم فکر کنم اينه که ما خيلی باحاليم. :D فقط اميدوارم اين گربه هه روح آقای گربه ی اولی نباشه، چون همينطوريشم کل قضيه کريپيه!!
Save me the subject
Or
If Azin has post-fun depression I have post-anything these days. And I hate it.
Monday, August 4, 2008
گاهی به ما سخت می گیرند
فعلا فقط ضبط ماشین را خاموش می کنم و هر وقت فکرهایم زیادی بلند شد دکمه ی کم کردن صدا را فشار می دهم
لابد جایی هست که آدم ها راحت می خوابند و راحت بیدار می شوند
راحت فکر می کنند
راحت حرف می زنند
Sunday, August 3, 2008
Saturday, August 2, 2008
Thursday, July 31, 2008
Wednesday, July 30, 2008
Monday, July 28, 2008
twoday!
1. چقدر احتمال داشت که من تو رو امروز اونجا ببینم؟ نه، واقعا! البته باید حدس می زدم، این چند روزه هی شیرنارگیل خوردم!
2. لذت می برم وقتی تو جمع آدمهایی هستم که دوسشون دارم و همه با هم حرف می زنند و من فقط گوش می دم. و فکر می کنم.
3. آره. دنیا دیگه کاری با من نداره... :D
4. گاهی وقتا زیادی خودمو می کشم واسه چیزایی که زیادی کشتن نمی خواد. اگه بخواد بشه می شه دیگه لابد.
5. ما دوریم. دور.
6. دیگه راجع به هیچ آهنگی هیچی نمی خونم. بس که خراب می شه یه آهنگ وقتی می خونی که راجع به مسیحه، یا بابای طرف، یا یه رابطه ی abusive! این آخری بد جوری خراب کرد یه آهنگو واسه من!
7. اینقدر متزلل می شه.................... که سعی می کنم تا وقتی هست از کوچکترین هاشم لذت ببرم. خیلی خیلی خیلی غیر قابل پیش بینی، غیر قابل تکیه و متزلل. دلم می سوزه :(
8. می خوام پازل درست کنم.





























