Thursday, December 29, 2011

death and all his fucking friends

مرگ که همیشه بود
مرگ که همیشه سرد می‎شد
این خیابان لعنتی چه دارد پس
که هر روز
هنوز
به رد شدنی اشک در می‎آورد
؟

Monday, December 19, 2011

Swimming in a fish bowl year after year

چه کاریست
این همه دوست
دور
؟

isn't it ironic?

در این شهر اگر یک روز صبح خورشید در نیاید آدم‎ها نمی‎فهمند
آدم‎ها
با زنگ ساعتشان بیدار می‎شوند
عینک آفتابی‎شان را به چشم می‎زنند
و سر کار می‎روند.
در این شهر اگر یک روز صبح خورشید در نیاید
هیچ چیز و هیچ کس نمی‎ایستد
هیچ چیز و هیچ کس نمی‎فهمد خورشیدی نیست،
تا وقتی یخ بزند.
در این شهر
من هر روز مجسمه‎های یخی‎ای می‎بینم که با عینک آفتابی ایستاده‎اند
و هنوز نفهمیده‎اند که یخ زده‎اند.

Friday, December 16, 2011

fold them

آخر دنیا همین‎جاست که سال‎هاست عصر تابستان است.

Wednesday, December 7, 2011

too wise to *be*

آن‎قدر توی صف پشت در کتابفروشی مانده بود که وقتی وارد کتابفروشی شد هیچ کتابی را نشناخت.
این صف‎های چندین ساله را کاش نشانی بود.
این صف‎ها را کاش.
دیده‎ای گاهی اتفاق‎های آشنا می‎افتند؟
یا گاهی آشنا‎ها اتفاق می‎افتند؟
یا گاهی زندگی آنقدر آرام است که باید هر چند ثانیه یک بار ساعتت را چک کنی نکند که زمان ایستاده باشد
و بعد به زمان شک کنی؟
اینطور
روزمرگی
همین بود که توی صف پشت در کتابفروشی ایستاده بود
بدون اینکه بداند.

if I didn't say it well I still felt it

تا بحال آنقدر خسته بوده‎ای که نفهمی کی خسته شدی؟

Tuesday, December 6, 2011

FML

همه چیز می‎توانست بهتر باشد
.
.
.
حتی وقتی همه چیز خوب است.