آدم خوشحالی نبود. به طور خاص خوشحالی را قبول هم نداشت. معتقد بود کلمه وار کردن احساسات با اصل احساسات در تضاد است. برای توضیح آن حتی حاضر بود کلماتی مثل "کلمه وار" را کلمه کند. به آدم ها که نگاه میکرد هیچ احساسی نمیدید, تظاهر به احساس میدید, حرف زدن راجع به شاد بودن میدید, به رخ کشیدن خوشحالی میدید ولی خوشحالی نمیدید.
اگر کسی را پیدا میکرد که به حرف هایش گوش کند, اگر, برایش میگفت که قبلترها اینطور نبود. حتی قبلتر هم نه, دورتر. جایی بود که آدم ها با کلمات حرف میزدند و احساساتشان فقط به سادگی بود. جایی بود که آدم ها مهربان تر بودند. زمان برای آنجا حکم زمان برای تمام جاهایی را داشت که احساس میکنی میتوانی تا ابد آنجا بمانی. ابد را احساس میکنید ولی راجع به آن حرف نمیزنید. مثل دوستی. جایی دورتر که آنهایی که خوشحال نبودند هم احساس خوشحالی میکردند.
گاهی هم دلش میخواست به دورتر برگردد. این را به کسی نمیگفت, ولی اگر کسی با او از هر چیزی به جز احساسات حرف میزد - که نمیزد - در بین کلماتش این حس را میدید.
آدم خوشحالی نبود. در نگاهش هیچ احساسی نبود. از آدمی فقط چون کلمات را ابزار بیرون ریختن احساسات میکرد فراری بود. خودش ولی احساسات را گاهی بین کلمات پنهان میکرد. نه با کلمه که بین کلمه. و تمام تفاوت ابد و حال همین بود.
اگر کسی را پیدا میکرد که به حرف هایش گوش کند, اگر, برایش میگفت که قبلترها اینطور نبود. حتی قبلتر هم نه, دورتر. جایی بود که آدم ها با کلمات حرف میزدند و احساساتشان فقط به سادگی بود. جایی بود که آدم ها مهربان تر بودند. زمان برای آنجا حکم زمان برای تمام جاهایی را داشت که احساس میکنی میتوانی تا ابد آنجا بمانی. ابد را احساس میکنید ولی راجع به آن حرف نمیزنید. مثل دوستی. جایی دورتر که آنهایی که خوشحال نبودند هم احساس خوشحالی میکردند.
گاهی هم دلش میخواست به دورتر برگردد. این را به کسی نمیگفت, ولی اگر کسی با او از هر چیزی به جز احساسات حرف میزد - که نمیزد - در بین کلماتش این حس را میدید.
آدم خوشحالی نبود. در نگاهش هیچ احساسی نبود. از آدمی فقط چون کلمات را ابزار بیرون ریختن احساسات میکرد فراری بود. خودش ولی احساسات را گاهی بین کلمات پنهان میکرد. نه با کلمه که بین کلمه. و تمام تفاوت ابد و حال همین بود.