Wednesday, June 10, 2015

an english man in new york

آدم خوشحالی نبود. به طور خاص خوشحالی را قبول هم نداشت. معتقد بود کلمه وار کردن احساسات با اصل احساسات در تضاد است. برای توضیح آن حتی حاضر بود کلماتی مثل "کلمه وار" را کلمه کند. به آدم ها که نگاه میکرد هیچ احساسی‌ نمی‌دید‌, تظاهر به احساس میدید, حرف زدن راجع به شاد بودن میدید‌, به رخ کشیدن خوشحالی‌ میدید ولی‌ خوشحالی‌ نمی‌دید. 
اگر کسی‌ را پیدا میکرد که به حرف هایش گوش کند‌, اگر‌, برایش میگفت که قبلترها اینطور نبود. حتی قبلتر هم نه‌, دورتر. جایی‌ بود که آدم ها با کلمات حرف می‌زدند و احساساتشان فقط به سادگی بود. جایی‌ بود که آدم ها مهربان تر بودند. زمان برای آنجا حکم زمان برای تمام جاهایی‌ را داشت که احساس میکنی‌ میتوانی‌ تا ابد آنجا بمانی‌. ابد را احساس می‌کنید ولی‌ راجع به آن حرف نمیزنید. مثل دوستی‌. جایی‌ دورتر که آنهایی که خوشحال نبودند هم احساس خوشحالی‌ میکردند. 
گاهی‌ هم دلش می‌خواست به دورتر برگردد. این را به کسی‌ نمیگفت‌, ولی‌ اگر کسی‌ با او از هر چیزی به جز احساسات حرف میزد - که نمیزد - در بین کلماتش این حس را میدید.
آدم خوشحالی‌ نبود‌. در نگاهش هیچ احساسی‌ نبود‌. از آدمی‌ فقط چون کلمات را ابزار بیرون ریختن احساسات میکرد فراری بود‌. خودش ولی‌ احساسات را گاهی بین کلمات پنهان میکرد. نه با کلمه‌ که بین کلمه. و تمام تفاوت ابد و حال همین بود.

except that it's not even winter ...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

Friday, May 15, 2015

حس گنگ آشنای تنهایی ...

Thursday, January 8, 2015

در ستایشِ کَندن، یا چرا نباید در راه ایگنورنس میلان کوندرا خواند

باید کَند، و نباید خواند.

پ.ن .از تنبلی کلمات یا از تنبلی فکر؟