Friday, August 29, 2008

The Golden Hall of Nothing

My hands are not as fast as my thoughts.
My memory is not as fast as my mind.

I'm in a state of not following my self. Spacing out on myself.
As weired as it sounds, it's good not to remember what I think -I feel- these days.
I have a rather rare suspicion that it's full of regret, missing, envy and hesitation. That, alone is enough.


P.S. sitting in front of the monitor for 1 and a half hour, to write a blog, just to write how you can't write, you can't remember enough to write, is as bad as sitting in your Gmail all day waiting for any mail. Almost.

Thursday, August 28, 2008

"How far can you bear me?" I said to Gwaihir.
"Many leagues", said he, "but not to the ends of the earth.
I was sent to bear tidings not burdens."
"Then I must have a steed on land,"
I said,
"and a steed surpassingly swift,
for I have never had such need for haste before."
"Then I will bear you to Edoras,
where the Lord of Rohan sits in his halls,"

he said, "for that is not very far off."


Tuesday, August 26, 2008

خیلی از قصه ها دروغند. راست هایشان هم واقعی نیستند

قرار بود سفرنامه ای بنویسم وقتی که برگشتم. خیلی حرف ها و خیلی فکر ها داشتم واسه نوشتن. به اندازه ی 14 روز و 14 شب فکرهای همه چیز و هیچ چیز
.
.
.
.
چنان زندگی واقعی تو صورتم زد که همش پرید


Monday, August 11, 2008

و سفر کرد شاید که باور کند



من عازم يه سفرم. سه شنبه 4 صبح. برای دو هفته.

نمی دونم که از اين سفر چه انتظاری دارم.
يا اين سفر از من چه انتظاری داره.

می دونم وقتی که برگردم اينجا يه چيزايی عوض شده،
يه کسايی که بد جوری عادت کرده بودم به بودنشون ديگه نيستن
نمی دونم وقتی که برگردم توی دلم هم چيزی عوض شده
يا همونی می مونم که رفت

نمی گم حلالم کنيد. نمی رم که پاک برگردم.

می رم که آروم برگردم





Sunday, August 10, 2008

Only lefties are in their right mind

Since I'm not around for August 13th, the left-handers day, I'm contributing now.







Happy early left handers day to all my left handed friends living in a right handed world and still remains a lefty!!

http://en.wikipedia.org/wiki/Left-handed
http://www.indiana.edu/~primate/left.html

The adventures of me and Dr. JG

I just got the most disturbing email of my life.

From: Ghasem Jaberipour
To: ME!!!!!!
Subject: Date of Defense

It's a long mail-conversation between Mr. JG and a Ehsan Behrangi guy about his thesis, which is also attached btw. They settled for a date and a place at the end.
And I got the date of his defense!!!!!!!!

I'm wearing the absolute and most original WTF face right now!

Saturday, August 9, 2008

The Power

Let me be invisible in Google Talk sometimes. That's the only place I can be.

Friday, August 8, 2008

Twin threats

ساعت 1 صبح. یه مهمونی خداحافظی دیگه.

نشسته ام و کوکو سبزی سرد می خورم و اخبار چرت می خوانم.


درست مثل خمیازه کشیدن می ماند، نه به خاطر خستگی، که به خاطر خمیازه ی کسی که شاید حتی نمی شناسمش


Ashamed of the cinematography society

Making my my movies on imdb had one good. It made me see how many movies I started but didn't get to see the end for a lot of totally different reasons.
Sooooooo
many abandoned movies, it's not even funny.

They say leave the party while it's still playing

They know shit.

Thursday, August 7, 2008

the "lasting"s

A lingering smell of smoke
An empty feeling


A pile of badges waiting to be given

10 a.m.

I had the most amazing talk with my dad today. The most understanding in years.

Wednesday, August 6, 2008

:D

Smoking while driving + shopping with girlfriends + gossiping + eating supper = A happy day

:D

Tuesday, August 5, 2008

Our family curse. And how cool we face it.

13 سال پيش وقتی من 9 سالم بود ما اکباتان زندگی می کرديم. فاز 2، طبقه 7. 13 سال پيش تابستون بود. چند روزی بود که من و داداشم که اون موقع 6 سالش بود از کنار پنجره ی اطاقمون صدای گربه ميشنيديم. نميدونستيم اين صدا از کجا مياد. همسايه ها گربه نداشتند و ما طبقه ی 7م بوديم. خيلی قضيه رو جدی نگرفتيم تا اينکه يه روز که من و محمد داشتيم تو اطاق بازی ميکرديم کار از صدای گربه فراتر رفت و یه تیکه از گچ ديوار کنار پنجره ريخت و دست يه گربه هم به صداش اضافه شد.

از جيغ زدن ما و رفتن پيش مامان و بابا و خنديدن اونا به حرفای ما و بعد ديدن سوراخ ديوار و باور کردن اونا و رفتن پيش يه آقای تأسيستی و خنديدن اون به بابا و مامان و بعد اومدن اون و ديدن سوراخ و باور کردن قضيه ميگذرم.

يه گربه يه جوری وارد راه های لوله کشی کل بلوک شده بود و تا طبقه ی 7م بالا اومده بود و اونجا گير کرده بود

از کندن ديوار و عمليات نجات زير نظرمامان واسه کثيف نشدن اطاق و خوشحالی بيش از حد آقای گربه از آزادی و در رفتن از گونی آقای تأسيستی و رقص آزاديش دور اطاق و جيغ های مامان و زخمی شدن آقای تأسيستی با چنگول های آقای گربه هم ميگذرم.

تابستون 13 سال پيش از ديواريه اطاق در طبقه ی 7م يه گربه بيرون اومد.

تابستون 13 سال بعد، امشب، مکالمه ی کل خانواده در يک لحظه با صدای ميو ميويی قطع شد. و بعد اين طور ادامه يافت:

مامان: ديشبم اين صدا ميومد

*سکوت*

*همه به دریچه کولر نگاه می کنند*

*صدای ميو ميو*

*سکوت*

بابا: فردا يکی رو ميارم بياد اين گربه رو از کانال کولر در بياره!

*همه سر کارشان برمی گردند انگار که اتفاقی نيفتاده*

الان که تو اطاقم نشستم و اينو مينويسم به تنها چيزی که ميتونم فکر کنم اينه که ما خيلی باحاليم. :D فقط اميدوارم اين گربه هه روح آقای گربه ی اولی نباشه، چون همينطوريشم کل قضيه کريپيه!!

پ.ن. من هميشه گياها رو به حيوونا ترجيح ميدم چون حيوون ها "غير قابل پيش بينی"اند! امشب فکر کنم ريشه ی اين طرز تفکرمو هم پيدا کردم.

Save me the subject

Who knew the start of a new football season could bring tears?!

Or

If Azin has post-fun depression I have post-anything these days. And I hate it.

Monday, August 4, 2008

گاهی به ما سخت می گیرند

لابد جایی هست که آدم ها این طور راحت دلشان نمی گیرد

فعلا فقط ضبط ماشین را خاموش می کنم و هر وقت فکرهایم زیادی بلند شد دکمه ی کم کردن صدا را فشار می دهم

لابد جایی هست که آدم ها راحت می خوابند و راحت بیدار می شوند

راحت فکر می کنند

راحت حرف می زنند

Sunday, August 3, 2008

Things change



and then change back.
him: Anyway why did you do that?
me: Bitter is better.
him:
me: Oh never mind! Hand me some candies.

Saturday, August 2, 2008

به میوه های تابستان می مانی


خوش رنگ و آبدار و شیرین و... فصلی