soundtracks are something else.
Rambling muses of a girl who lives in two worlds. And belongs to neither.
Monday, January 31, 2011
Sunday, January 30, 2011
you wanna run away but somehow you just keep on staying
- توقع ام از زندگی با تصورم از آن نمی سازد.
- سیگار؟
Paper cut
بعضی آدم ها عالی اند.
محشر.
هستند و تا وقتی هستند همه چیز خوب است.
باید ولی بدانی،
با این آدم ها نباید شوخی کرد.
کافیست یک بار کفش هایشان را قایم کنی،
و منتظر باشی تا با جوراب های تا به تا بیایند،
آن وقت باید منتظر بمانی.
این آدم ها اگر یک روز کفش هایشان را پیدا نکنند دیگر راه نمی روند،
آنقدر که عالی اند.
بیشتر وقتها سعی می کنی کفش کسی را قایم نکنی.
ریسک است دیگر.
ولی اگر یک بار این کار را کردی
خودت را می بینی که نه از روی شوخی که از روی دلتنگی
یک جفت کفش دستش است.
آن وقت فکر می کنی
این آدم هایی که اگر صبح که بیدار می شوند کفش شان را پیدا نکنند دیگر راه نمی روند،
این آدم های عالی،
میدانند
چه لذتی را از دست میدهند
که با جوراب های تا به تا روی آسفالت نایستاده اند؟
گاهی فکر می کنی،
به این آدم های عالی،
همین طور که با جوراب های تا به تا روی آسفالت پل ایستاده ای،
با یک جفت کفش.
Monday, January 24, 2011
Thursday, January 20, 2011
لیفت که چه عرض کنم
نه اینکه قبلا کروم نداشتیم،
یا یه بار گوگل ارت رو چک نکرده بودیم و بعد یادمون رفته باشه.
ولی صفحه ی فارسیشون یه حالی داد تو این بی حالی های پشت هم،
که آدم از اینطور مزخرف حال کردن حالش گرفته میشه.
Sunday, January 16, 2011
run till find
من بچه بودم نمی فهمیدم چرا آدما نمی بخشن آدمو به خاطر اشتباه گذشته هاش؟
الان فهمیدم
الان فهمیدم
P.S. Hijacked the idea from Marjoon
Saturday, January 15, 2011
It's a shame but it's your honor
آدمی نبود که از تنهایی عاشق شود،
یا چون حوصلهاش سر میرفت دوست پیدا کند،
فقط چون آنجا بودند.
توجیه هم نمیکرد.
دلیل داشت.
مدلش بود.
فکر میکرد حوصله سر رفتن را نباید با دوست پر کرد.
کاری هم نمیتوانست بکند وقتی آدمهایی که عاشقشان میشد تنها بودند.
یا دوستانش حوصلهشان سر رفته بود که دوست شدند.
مدلش بود.
وقتی خوب میآورد،
در واقع بد آورده بود.
Really Hafez?
بخت از دهان دوست نشانم نمیدهد
دولت خبر ز راز نهانم نمیدهد
از بهر بوسهای ز لبش جان همیدهم
اینم همیستاند و آنم نمیدهد
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین
کان جا مجال بادوزانم نمیدهد
چندان که بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه ره به میانم نمیدهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدی زمانه زمانم نمیدهد
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمیدهد
Friday, January 14, 2011
bowl of stars
- آخه آدمی که یه دونه کفش زمستونی هم نداره چرا هی برف و بارون میخواد که با آل استارهای پارهاش تو چالههای آب بپره و یخ بزنه؟
- آخه آدمه فقط فکر جورابای خیس رو نکرده بود خب.
mid-afternoon
و میشد که روزها میگذشت و فکری نمیآمد،
و تو فکر میکنی که چه بد،
و نمیدانی که چه خوب.
Monday, January 10, 2011
found
دیشب در برف ها راه رفتیم.
بعد از خبر هواپیما،
بعد از زنگ بابا که پروازش دقیقا با آنها بوده،
ولی به یک شهر دیگر.
دیشب در برف راه رفتیم.
دیشب برف بازی نکردیم.
Sunday, January 9, 2011
there's really no way to reach me
بد وقتیست. مگر قرار نبود بیداری آدمی ادامه ی خواب های او باشد و بلعکس؟ در بدبینانه ترین حالت آدمی بود که هر کسی از هر چیزی منعش میکرد آن را میخواست.
کافی بود کسی بهش بگوید "نباید"، "نمیتوانی"، "نمیشود" تا یک هدف، یک رویا بسازد و تمام سعی اش را بکند نه برای اینکه "بشود"، برای اینکه خودش "بداند" که میشد بشود. تا یک قدمی برود تا بگوید "میشد اگر...". اینها ولی فکر میکرد بازی اند. واقعا هم فقط بازی بودند. قرار نبود اینها آرزو شوند. بدتر حتی، قرار نبود آرزو ها اینها شوند. کی در این مسابقه ی مسخره ی با سر و بی ته رویاهای خودش را گم کرد؟ کی دیگر چیزی برایش رویا نمیشد مگر اینکه کسی خلافش را میگفت؟ کی دیگر یادش رفت خودش برای خودش رویا بسازد؟ از اول همین طور بود؟ همه همین طورند؟ یا جایی، وقتی، خطی بود؟
آدم بی رویا ترس دارد. آدمی که تمام رویاهایش از روی لجبازیست چی؟ آدمی که نمیداند "خودش" چه میخواهد. کسی که اینطور باورنکردنی و غیر منتظره، برای خودش بیش از بقیه، در یک لحظه میفهمد که رویایش همین که کسی مهر "میشود" بر آن زد نه حتی معمولی که نخواستنی میشود. آدم از خودش چیزی هم دارد؟ این چیزهایی که میگوید "من" آیا چیزیست جز یک سری لجبازی و برداشتی نصفه و نیمه از هر چیزی و هر کسی که تا به حال دیده؟ آدم اینقدر ساده نمیتواند به چیزی فکر کند که خودش میخواهد؟ آدمی هست که بداند چه حسی دارد؟ آدمی هست که از این خط گذشته باشد؟ چطور باید فهمید این رویاها مال کیست؟ از کی برعکس شد؟ مگر آدمی را رویاهایش نمیسازد؟ مگر قرار نیست ...
اصلا واقعا مهم است؟ بله هست. نباید به این راحتی میشد فهمید که "هی! تو برای دل خودت آرزویی نداری. این چند تایی هم که داری، خوب که فکر کنی میبینی جایی، وقتی، کسی گفته نه". نباید به این راحتی فهمید کسی که فکر میکردی اینقدر خیال پرداز است فقط یک آیینه ی ساده ی ساده ی ساده است.
سخت است. سخت است بدانی کسی، جایی، اینطور با رویاهای تقلبی نفس میکشد. سخت است تصور کنی این آیینه را در گوشه ی یک اتاق. بی چراغ.
فکر کن چقدر سخت است وقتی دوستت یک روز، در یک لحظه، بار دوستی تان را بر دوش میگذارد و میرود، پشت سرش را هم نگاه نمیکند؟ حالا فکر کن خودت یک روز همه چیز را جمع کنی و بروی؟ تمام خودت را.
و تو بمانی و شک.
Wednesday, January 5, 2011
to hold out your hand
پاییزیها بیباران سخت میشوند.
پاییزیها خودشان میدانند گاهی چقدر غیر قابل تحملاند.
پاییزیها
بیباران
خودشان هم نمیتوانند خودشان را تحمل کنند.
standing record
آسمان پر شهر خالی من
تو که وقتی میباری
من این طور بهتر میشوم،
خیلیها این طور بهتر میشوند،
خودت هم بهتر میشوی؟
خالی میشوی؟
یا فقط بیشتر میگیری
از اشکهایی که لنگ یک باران بودند؟
how to defuse me
من
سرم بالا
دستانم در جیب
نگاهم به آسمان
گوشم به بیتلز و کانزاس و زپلین و تام پتی
چشمانم به باران زیر تیر چراغ برق
حواسم به هیچ جا
خیس.
Monday, January 3, 2011
A three-patch problem
Mycroft: I am the closest thing to a friend that Sherlock Holmes is capable of having.
Watson: And what's that?
Mycroft: An enemy.
- Sherlock, A Study in Pink
P.S. A geniusly awesome show <3
Watson: And what's that?
Mycroft: An enemy.
- Sherlock, A Study in Pink
P.S. A geniusly awesome show <3
Saturday, January 1, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)