Friday, September 30, 2011

son

هیچ چیز بدتر از یک پاییز گرم نیست.
اگر هم باشد
حتما در یک پاییز گرم اتفاق می‎افتد.
پاییز گرم
همه چیز را بدتر می‎کند.

Sunday, September 25, 2011

whenever your world starts crashing down

هر جایی که خودت راضی کنی از چیزی، کسی، کاری بگذری که واقعا می‎خواستی، بخشی از خودت را کشتی. سر هر دو راهی، وقتی خودت با خودت بحث می‎کنی و دلیل می‎آوری و توجیه می‎کنی، آن تویی زنده می‎ماند که قدرت قانع کردنش بیشتر باشد. آن تویی می‎برد که بهتر گول بزند. تاریخ را هم که برنده‎ها می‎نویسند. روزی می‎شود که می‎نشینی فکر می‎کنی عجب سختی‎هایی گذرانده‎ای تا به اینجا رسیدی، عجب قوی بودی. نمی‎دانی که آن تویی که مانده می‎تواند این احساس رضایت را در تو به وجود بیاورد. آن تویی که بعد از این همه سال از تمام جدال های تو با خودت جان سالم بدر برده،
آن توی نویسنده‎ی تاریخ تو،
آن تویی که خوب بلد است کثیف بازی کند تا به خواسته‎هایش برسد،
این توی الان،
عالی قانع‎ات می‎کند.

Saturday, September 24, 2011

red red red

پاییز
خسته نمیشد بس که هر سال بعد از گرما می‎رسید
کارش این بود
که نم نم ببارد
بر عشق‎های سوخته‎ی تابستان

Wednesday, September 21, 2011

everywhere you see it rains

امشب رعد و برق ها صدا نداشتند،
انگار که شهر خالی باشد،
انگار که فقط درخت نباشد که بی صدا در جنگل زمین بخورد،
وقتی هیچ کس نباشد،
انگار که رعد و برق هم رعد ندارد وقتی کسی نباشد.

Monday, September 19, 2011

A lifetime in a blink

نقاشی می‎کشیم
و
قد می‎کشیم
و
سیگار می‎کشیم
و
پر می‎کشد
و
آه می‎کشم.

Saturday, September 17, 2011

need to jump

هیچ کس نگفته بود میتوانی نفست را برای افتادن اتفاقی نگه داری
سال ها.

and not sorry

سرما
چند وقتیست
راهش را گم کرده
به شهر نمیزند.
نا سلامتی پاییز است
و شهر گرم.
نه
سرما
چند وقتیست
فقط به دل‎های آدم ها میزند .

Wednesday, September 14, 2011

seeing things that I may never see again

روز اینگونه بد را فکر می‎کنی آدمی شاید بهتر کند که هزاران کیلومتر دور است،
و لعنت می‎فرستی به روزی اینگونه بد که کلمه ندارد،
صندلی خالی ماشین دارد
و پل خالی از آدم،
و فکر می‎کنی روزی اینگونه بد که حرف ندارد را چه کار کنی،
و آن آدم
انگار که تولدت باشد
شب سورپرایزت می‎کند
هزاران کیلومتر دورتر.

Saturday, September 10, 2011

sat

هر چه هستیم، هستیم.

crushed like a bug

آدمی بود که در نوجوانی صورت مساله را پاک کرده بود،
در جوانی مساله را مشکل همه می دانست به جز خودش،
و طبعا چون تقصیر همه بود پس نمیتوانست خودش مساله را حل کند،
و در میانسالی به خود قبولانده بود که مساله ای وجود ندارد و او دارد تصمیم خودش را زندگی میکند.
این آدم به پیری که رسید خیلی حرف ناگفته برای گفتن داشت،
این آدم به پیری که رسید حرف زد؟
نه.
مرد.
 

Wednesday, September 7, 2011

fire in the rain

سنگ می‎خواهم.
چاه می‎خواهم.
کوه می‎خواهم.
می‎فهمی چه می‎خواهم؟

when your answer to everything is a bad movie with good music

I invite you to a world where there is no such thing as time
And every creature lends themself to change your state of mind
And the girl that chase the rabbit drank the wine and took the pill
Has locked herself in limbo to see how it truly feels

so much time

و من دلم گاهی چنان از این مردمان می گیرد
که یادم می رود این مردمان چقدر مهم نبودند.

Saturday, September 3, 2011

same sad echo

نوشتن تخیل می خواهد.
از آن بیشتر حتی،
خواندن هم تخیل می خواهد.

Friday, September 2, 2011

-2

پله ها شاید شانس نیاورده باشند.
هر چه باشد نیمکت بام تهران نیستند،
یا صندلی های کافی شاپ،
یا تخت حتی.
پله ها پل نشدند،
که چه روی رودخانه، چه اتوبان عاشق می‎کنند.
پله ها معمولا محل قرار نیستند.
هیچکس آدرس پله به کسی نمی‎دهد.
پله ها محل رد شدن‎‎اند.
گاهی ولی اگر کسی پیدا شود که روی پله ای بنشیند،
پله ها،
بهترین عاشقانه‎اش را می‎سازند.