Viva Man U!
Rambling muses of a girl who lives in two worlds. And belongs to neither.
Saturday, May 28, 2011
Friday, May 27, 2011
winter to spring
آن قدر ها هم مهم نبودند.
خوب که فکر میکرد خودش هم قبول داشت.
گاهی ولی کم میآورد،
و برای خودش آدم های کوچک را مهم میکرد،
برای خودش همه چیز را بزرگ میکرد،
برای خودش همه چیز را از دست میداد،
و این طور مرد میشد.
دیده ای کسی خودش خودش را عاشق کند؟
این طور مردی بود.
گاهی ولی کم میآورد،
و برای خودش آدم های کوچک را مهم میکرد،
برای خودش همه چیز را بزرگ میکرد،
برای خودش همه چیز را از دست میداد،
و این طور مرد میشد.
دیده ای کسی خودش خودش را عاشق کند؟
این طور مردی بود.
Tuesday, May 24, 2011
It's a day that I'm glad I survived
وقتی حس میکرد به آخر خط رسیده است،
به بارهای قبل نگاه میکرد که فکر میکرد به آخر رسیده.
هر چه بود آدم بود،
پیش آمده بود که به آخر رسیده باشد.
بله،
آدم بود،
و از تمام آخر خط های قبلی اش هم گذشته بود.
کم و بیش.
به بارهای قبل نگاه میکرد که فکر میکرد به آخر رسیده.
هر چه بود آدم بود،
پیش آمده بود که به آخر رسیده باشد.
بله،
آدم بود،
و از تمام آخر خط های قبلی اش هم گذشته بود.
کم و بیش.
Sunday, May 22, 2011
Take this sinking boat and point it home
۱. بعضی ها "خانه" را با "بهشت" اشتباه میگیرند. خانه که قرار نیست بهشت باشد. خانه قرار است پر از دعوا و شلوغی و دردسر باشد. قرار است به هم ریخته باشد. خانه قرار است بوی غذای خانگی بدهد. قرار نیست همیشه در خانه خوش بگذرد، ولی جاییست که هر وقت راهت را، آدمت را، هر چیزت را گم کردی بپیچی طرفش. "خانه" قرار نیست "بهشت" باشد که چون بهشت نیست بگذاری اش و بروی.
۲. نزدیک ترین چیزی که به پرواز عقاب در این شهر میتوانی ببینی گذشتن کلاغ از زیر پل روی اتوبان است.
پ.ن. اینطور همزمان از اینجا متنفرم و دوستش دارم.
Friday, May 20, 2011
Tuesday, May 17, 2011
Monday, May 16, 2011
There's no point trying to fight it
انگار که انتظارهایی که تمام نمی شوند خود برزخ باشند،
گاهی به بد تمام شدنشان هم راضی می شویم.
حالا من بگویم انصاف نبود شام بیرون برویم تا بگویی داری می روی،
تویی که قرار بوده بمانی،
داری زود می روی،
مگر مهم است دیگر؟
وقتی تو آمده ای و آماده ای تا بگویی و بشنوی،
و من نیستم.
آدم ها سخت دوباره مهم می شوند.
گاهی به بد تمام شدنشان هم راضی می شویم.
حالا من بگویم انصاف نبود شام بیرون برویم تا بگویی داری می روی،
تویی که قرار بوده بمانی،
داری زود می روی،
مگر مهم است دیگر؟
وقتی تو آمده ای و آماده ای تا بگویی و بشنوی،
و من نیستم.
آدم ها سخت دوباره مهم می شوند.
حالا من بیایم خانه و از بین ۷۸۳۵ آهنگ اولین چیزی که پلی می شود when your mind's made up باشد،
مگر مهم است دیگر؟
مگر مهم است دیگر؟
خیلی عادی است که یادم بیاید چطور برایت می گفتم که run away فرق دارد با run, away
و تو قانع نمی شدی و می گفتی من زیادی عاشق بازی با کلماتم،
می گفتی یک روز که دومی به سرم بیاید می فهمم که با اولی فرقی ندارد.
خیلی عادی است،
که کسی که به سرم آورد هم خودت باشی .
خیلی عادی است،
که کسی که به سرم آورد هم خودت باشی .
Sunday, May 15, 2011
Just back from Mahsa and Amir's wedding :x
I have a newfound respect for women window-shopping in heels.
Thursday, May 12, 2011
Monday, May 9, 2011
that, I would be good
خوب بودن نسبی نیست.
تعریف ساده ای هم دارد.
خوب عاشقی بودن، خوب راننده ای بودن، خوب شاگردی بودن، خوب مادری بودن، خوب شهروندی بودن، خوب آدمی بودن،
از معدود چیزهاییست که برای من مطلق است.
تعریف ساده ای هم دارد.
خوب عاشقی بودن، خوب راننده ای بودن، خوب شاگردی بودن، خوب مادری بودن، خوب شهروندی بودن، خوب آدمی بودن،
از معدود چیزهاییست که برای من مطلق است.
Saturday, May 7, 2011
معلم
کلا آدم اهل درسی نبودهام تا همین اواخر. معمولا هم عذاب وجدان نداشتهام. این چند وقته اما دائم فکر میکنم تا چیزی، هر چیز، از کلاسهای مثلثات دوم دبیرستان آقای غیاثی یادم بیاید. یادداشتهای بچهها را که از کلاسهایش، از حرفهایش، از شکلاتهایش میخوانم هیچ آشنا نیستند. تنها خاطرهام این است که یک سال تمام از پیر بودن آقای غیاثی سو استفاده میکردیم و تمام کلاسهایش به بسکتبال در حیاط و چت در اتاق کامپوتر و بلوف در نمازخانه میگذشت.
کلا آدمی نیستم که حسرت گذشته را بخورم،
این روزها ولی دلم دنبال خاطراتی میگردد که نیستند.
کلا آدمی نیستم که حسرت گذشته را بخورم،
این روزها ولی دلم دنبال خاطراتی میگردد که نیستند.
Sunday, May 1, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)