Saturday, May 28, 2011

Friday, May 27, 2011

winter to spring

آن قدر ها هم مهم نبودند.
خوب که فکر می‎کرد خودش هم قبول داشت.
گاهی ولی کم می‎آورد،
و برای خودش آدم های کوچک را مهم می‎کرد،
برای خودش همه چیز را بزرگ می‎کرد،
برای خودش همه چیز را از دست می‎داد،
و این طور مرد می‎شد.
دیده ای کسی خودش خودش را عاشق کند؟
این طور مردی بود.

ghost stories

کولر را راه انداختیم.
بادی هم دیگر اگر از لای پنجره ی نیمه باز نیامد،
نیامد.

Tuesday, May 24, 2011

It's a day that I'm glad I survived

وقتی حس می‎کرد به آخر خط رسیده است،
به بارهای قبل نگاه می‎کرد که فکر می‎کرد به آخر رسیده.
هر چه بود آدم بود،
پیش آمده بود که به آخر رسیده باشد.
بله،
آدم بود،
و از تمام آخر خط های قبلی اش هم گذشته بود.
کم و بیش.

Sunday, May 22, 2011

Take this sinking boat and point it home

۱. بعضی ها "خانه" را با "بهشت" اشتباه می‎گیرند. خانه که قرار نیست بهشت باشد. خانه قرار است پر از دعوا و شلوغی و دردسر باشد. قرار است به هم ریخته باشد. خانه قرار است بوی غذای خانگی بدهد. قرار نیست همیشه در خانه خوش بگذرد، ولی جاییست که هر وقت راهت را، آدمت را، هر چیزت را گم کردی بپیچی طرفش. "خانه" قرار نیست "بهشت" باشد که چون بهشت نیست بگذاری اش و بروی.

۲. نزدیک ترین چیزی که به پرواز عقاب در این شهر می‎توانی ببینی گذشتن کلاغ از زیر پل روی اتوبان است.

پ.ن. اینطور همزمان از اینجا متنفرم و دوستش دارم.

Friday, May 20, 2011

Just back from Sara and Siavash's wedding <3

هیچی مثل فوتبال نصفه شب بعد از عروسی حال نمیده :دی

Tuesday, May 17, 2011

endless city

آه آدم‌هایی که نمی‌فهمید،
چرا اینقدر زیاد شده‌اید؟

Monday, May 16, 2011

There's no point trying to fight it

انگار که انتظارهایی که تمام نمی شوند خود برزخ باشند،
گاهی به بد تمام شدنشان هم راضی می شویم.
حالا من بگویم انصاف نبود شام بیرون برویم تا بگویی داری می روی،
تویی که قرار بوده بمانی،
داری زود می روی،
مگر مهم است دیگر؟
وقتی تو آمده ای و آماده ای تا بگویی و بشنوی،
و من نیستم.
آدم ها سخت دوباره مهم می شوند.
حالا من بیایم خانه و از بین ۷۸۳۵ آهنگ اولین چیزی که پلی می شود when your mind's made up باشد،
مگر مهم است دیگر؟
خیلی عادی است که یادم بیاید چطور برایت می گفتم که run away فرق دارد با run, away
و تو قانع نمی شدی و می گفتی من زیادی عاشق بازی با کلماتم،
می گفتی یک روز که دومی به سرم بیاید می فهمم که با اولی فرقی ندارد.
خیلی عادی است،
که کسی که به  سرم آورد هم خودت باشی .

Sunday, May 15, 2011

Just back from Mahsa and Amir's wedding :x

I have a newfound respect for women window-shopping in heels.

Thursday, May 12, 2011

sleep

آهنگ خوب را حتی خاطره ی بد هم نمی تواند خراب کند.

Monday, May 9, 2011

that, I would be good

خوب بودن نسبی نیست.
تعریف ساده ای هم دارد.
خوب عاشقی بودن، خوب راننده ای بودن، خوب شاگردی بودن، خوب مادری بودن، خوب شهروندی بودن، خوب آدمی بودن،
از معدود چیزهاییست که برای من مطلق است.

Saturday, May 7, 2011

معلم

کلا آدم اهل درسی نبوده‌ام تا همین اواخر. معمولا هم عذاب وجدان نداشته‌ام. این چند وقته اما دائم فکر می‌کنم تا چیزی، هر چیز، از کلاس‌های مثلثات دوم دبیرستان آقای غیاثی یادم بیاید. یادداشت‌های بچه‌ها را که از کلاس‌هایش، از حرف‌هایش، از شکلات‌هایش می‌خوانم هیچ آشنا نیستند. تنها خاطره‌ام این است که یک سال تمام از پیر بودن آقای غیاثی سو استفاده می‌کردیم و تمام کلاس‌هایش به بسکتبال در حیاط و چت در اتاق کامپو‌تر و بلوف در نمازخانه می‌گذشت.
کلا آدمی نیستم که حسرت گذشته را بخورم،
این روزها ولی دلم دنبال خاطراتی می‎گردد که نیستند.

Sunday, May 1, 2011

it runs

فهمیدی عاشقی در اولین نظر دیدن تو او را نیست،
برای تو، عاشقی در اولین نظر دیدن او تو راست.