Tuesday, October 11, 2016

برای تمام نبودن ها 
برای تمام امیدها 
نه برای فردا 
که برای دیروز 
باید بود 

Wednesday, June 10, 2015

an english man in new york

آدم خوشحالی نبود. به طور خاص خوشحالی را قبول هم نداشت. معتقد بود کلمه وار کردن احساسات با اصل احساسات در تضاد است. برای توضیح آن حتی حاضر بود کلماتی مثل "کلمه وار" را کلمه کند. به آدم ها که نگاه میکرد هیچ احساسی‌ نمی‌دید‌, تظاهر به احساس میدید, حرف زدن راجع به شاد بودن میدید‌, به رخ کشیدن خوشحالی‌ میدید ولی‌ خوشحالی‌ نمی‌دید. 
اگر کسی‌ را پیدا میکرد که به حرف هایش گوش کند‌, اگر‌, برایش میگفت که قبلترها اینطور نبود. حتی قبلتر هم نه‌, دورتر. جایی‌ بود که آدم ها با کلمات حرف می‌زدند و احساساتشان فقط به سادگی بود. جایی‌ بود که آدم ها مهربان تر بودند. زمان برای آنجا حکم زمان برای تمام جاهایی‌ را داشت که احساس میکنی‌ میتوانی‌ تا ابد آنجا بمانی‌. ابد را احساس می‌کنید ولی‌ راجع به آن حرف نمیزنید. مثل دوستی‌. جایی‌ دورتر که آنهایی که خوشحال نبودند هم احساس خوشحالی‌ میکردند. 
گاهی‌ هم دلش می‌خواست به دورتر برگردد. این را به کسی‌ نمیگفت‌, ولی‌ اگر کسی‌ با او از هر چیزی به جز احساسات حرف میزد - که نمیزد - در بین کلماتش این حس را میدید.
آدم خوشحالی‌ نبود‌. در نگاهش هیچ احساسی‌ نبود‌. از آدمی‌ فقط چون کلمات را ابزار بیرون ریختن احساسات میکرد فراری بود‌. خودش ولی‌ احساسات را گاهی بین کلمات پنهان میکرد. نه با کلمه‌ که بین کلمه. و تمام تفاوت ابد و حال همین بود.

except that it's not even winter ...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

Friday, May 15, 2015

حس گنگ آشنای تنهایی ...

Thursday, January 8, 2015

در ستایشِ کَندن، یا چرا نباید در راه ایگنورنس میلان کوندرا خواند

باید کَند، و نباید خواند.

پ.ن .از تنبلی کلمات یا از تنبلی فکر؟

Monday, October 13, 2014

زندگی شاید همین باشد ...

Tuesday, September 23, 2014

زندگی آدم ها را بد می کند. بد به ساده ترین شکل کلمه. از یک جایی که رد شوی دیگر ارزش دوستی با آدم های جدید را نداری و ندارند. باید خودت باشی و خودت، و آن چند نفری که برای خودت جمع کردی، و با خاطرات وقتی که خوب بودید این دوران بد را سر کنید. دوستی ساختن زمان دارد. از یک جایی رد نشوید که دوست قدیمی دور و برتان نباشد. تازه می فهمید زندگی چطور شما را بد کرده است.

Thursday, March 13, 2014

Another summer day has come and gone away in Paris and Rome ...

Saturday, January 25, 2014

All summer we just hurried

چرایی نوشتن را باید از نویسنده پرسید 
کسی که مینویسد شاید حتی داستانی برای نوشتن نداشته باشد 
مثل هنوز گهگاهی ایمیل زدن به خاله ای که چند سال است مرده است 
ایمیل نمیزنی که برایش از جلسه ی دفاع تعریف کنی یا از عروسی بگویی 
خیلی مسخره از اینترنت آنجا میپرسی 
از حال مادربزرگی که پانزده سال است مرده و پدربزرگی که تو هرگز ندیدی 
درد است که نوشتن می آورد نه داستان 
و تو 
تویی که همیشه از مدرسه تا دانشگاه تا دوست های خیلی رندم دور و برت پر بوده از نبوغ و استعداد و هنر 
مشکل پرفکشنیسم نداری چون هیچ وقت نبودی
و شکست برای کسی که برای بهترین بودن تلاش نمی کند یعنی چه؟
داستان هم اگر نیست درد هست  
چرایی ننوشتن را باید از نویسنده پرسید